تبلیغات » منزل نویی ... عمومی ,
اینجا خراب شده بود.نمی تونستم وارد قسمت مدیریت بشم و بنویسم.
از اینکه نتونم بنویسم ترسیدم ولی نگران از دست دادن نوشته هام نبودم.
رفتم جای جدید www.siahmashgg.blogfa..com
حتی دفترهایی که همیشه با من هستند و پر از غلیان کلماتم را هم وقتی پر شدند دور می اندازم برای همین از این خانه جا به جایی احساس خرسندی هم می کنم.
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در شنبه 24 شهریور 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مریم
» آن به که به سودای تو بسپارم دل ... عمومی ,
بی انصاف
با اون همه چرت و پرت که گفتی و دلم را خالی کردی ٬ حالا یعنی کجایی؟
می گم نکنه اشتباه می کنم؟
ولی آخه ماهرترین چشم ها هم یاد نمی گیرند دروغ بگویند.
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در جمعه 16 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : مریم
» خیلی دور خیلی نزدیک ... عمومی ,
عکس های نسترن و شبنم و خاله افسانه و عمو هوشنگ را دیدم در کانادا باز یادم آمد نیستند٬ دلم تنگ شد .
دلم تنگ شد برای خونه خیابان پالیزی ٬ از مهدکودک بر گشته ام خونه نسترن روی پله هایی با موکت سبز منتظرم است با مداد رنگی هایش..منتظر است بریم بالکن زیر برگ های مو قایم بشیم تا نمکی با شترش از کوچه رد بشه
دلم تنگ شد برای خونه طبقه چهارم خیابون پاتریس که یه توده محبت متحرک به اسم پدربزرگ و مادر بزرگ مثلا جدی منتظرم باشند که چای ساعت چهار را تنها نخورند
دلم تنگ شد برای پرسه زدن های اطراف دبیرستان و تلفن عمومی
دلم تنگ شد برای بالکن بارون زده خونه که به هوای شنیدن صدایی ساعت ها توش قدم می زدم
دلم تنگ شد برای آن گفتگوهای هنوز تمام نشدنی با مریم هر صبح و زنگ تفریح و ظهر و عصر.
دلم یه جور شیرینی تنگ شد..مثه مزه آب شدن یواش یواش یه کامفت نم کشیده قندان مامان بزرگم .
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ توسط : مریم
» ... عمومی ,
مریم همیشه از مامانش نقل قول می کرد که « شب اول هر غمی سخته »
بعدا فهمیدم شب های اول هر غمی سخته
بعدترش فهمیدم شب های اول هر تغییری سخته
حالا هر دو می دونیم که به همه چیز عادت می کنیم.
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : مریم
» به یاد آر ... عمومی ,
به یاد آر
عموهایت را می گویم
من از مرتضی ٬ منصور ٬ ساسان ٬ علی ٬ صادق ٬ اسماعیل ٬ رضا .... سخن می گویم.
شهریور ۶۷ وارد بیست سالگی می شه امسال.
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در شنبه 10 شهریور 1386 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : مریم
» شنیدن کی بود مانند دیدن ... عمومی ,
من خود به چشم خویشتن دیدم که زندگی هر چی جلوتر می ره پیچیده تر می شه و تصمیماتی که باید بگیریم سخت تر می شه!
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : مریم
» الخیر فی ما وقع ... عمومی ,
تعارف نداره که عمیقا خسته ام
از استرس خسته ام
خسته ام که هر روز به خودم بگم تو می تونی٬ تو خوبی!!
می خواهم هر شب برم مهمونی٬ تا لنگ ظهر بخوابم٬ خسته ام از صدای ساعت هر روز هشت صبح. دوست دارم برم مسافرت.
خسته ام از بس با شهره خودم را خوشحال کرده ام!!!!!!!!
خسته ام از فلورازپام
از اینجا هم خسته ام که شده چاه توالت از بس هر چی سر دلم می مونه اینجا بالا میارم٬ قسم می خورم دیگه ننویسم.
.
.
پی نوشت:
۱-ترحم آمیز تر از این نیست که الان قبل خواب باز به خودم می گم فردا بهتر می شی.
۲-در این میان حضور تو به واقع خوشحالم می کنه٬باور کن.
ویرایش شده در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ توسط : مریم
» صاعقه ... عمومی ,
گاهی اوقات حضور شیطان را مثه حضور خودت احساس می کنی.
در مواردی که می دونی طاقت مواجهه با واقعیت را نداری باید عاقلانه شکت را سرکوب کنی و از کند و کاو دست بکشی؛اما می شی خود شیطان!!
آنوقت است که دیدن یه اسم یه جایی کورت می کنه از دیدن جنبه های دیگر و فلجت می کنه که نمی تونی مغزت را به کار بندازی برای تحلیل درست ماجرا.
مثه صاعقه می مونه ٬ شک.. می زنه خشک می کنه ....
.
.
پی نوشت: از این نثر پیش پا افتاده لذت بردم.
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : مریم